حيات خود را به قبرستان نفرست!

«كلام تو حامل سرمايه و اعتبار توست، آن را هدر نده، آن را در جهت احاطه بر سرنوشتت و كنترل زندگيات به كار گير، نيروي حيات تو در آن است. حيات خود را به قبرستان نفرست. بر اعتبارت اضافه كن و از سرمايهات كاسته نكن. اگر بر آن تسلط يافتي فرمانروايي درونيات ميسر ميشود و اگر بر تو سلطه يافت بردگيات حاصل آمده»
از تعالیم استاد ایلیا میم
فرض كنيد چمدان كوچكي داريد كه همه اندوخته و ثروتتان در آن قرار دارد. ثروتي كه اگر چه كم نيست، اما به هر حال محدود و تمامشدني است. باز فرض كنيد اين چمدان را همه جا به همراه داريد و ميخواهيد چيزهاي مورد نيازتان را از سرمايهاي كه در آن است تهيه كنيد. در اين صورت، حتي اگر كمي دورانديش باشيد چون ميدانيد اين ثروت محدود است، كم كم از آن مصرف ميكنيد و سعيتان را ميكنيد آن را به هدر نداده و به شكلي هرچه صحيحتر از آن استفاده كنيد، يا شايد هم مثل يك سرمايه، تا جايي كه امكانش هست، آن را به گردش انداخته و از سود آن مصرف كنيد. نگاه ما به سرمايههايي كه داريم اغلب به همين صورت است. اما واقعاً جاي تعجب دارد كه سرمايه ارزشمندي را كه در اختيار داريم، بيجهت به هدر ميدهيم و اصلاً به فكر استفاده درست از آن نيستيم؛ آن هم چيزي كه خيلي بزرگتر از سرمايه است و ميتواند زندگيمان را كاملاً دگرگون كند!
حتماً تعجب ميكنيد و ميپرسيد مگر ما چه سرمايهاي در اختيار داريم كه ميتواند زندگيمان را دگرگون كند و درعين حال دائم آن را به هدر ميدهيم؟ معمولاً تا اسم سرمايه به ميان ميآيد افراد به ياد اموال نقدي و غير نقدي خود ميافتند، يا شايد هم به ياد داشتهها يا نداشتههاي خود! اما منظور از سرمايه، هميشه پول و اموال مادي نيست و سرمايه بزرگ و حتي اسرارآميز ما نيز چيزي جز كلام نيست. كلامي كه با سرعت و شدت در حال هدر دادنش هستيم!
اما ببينيم بيشتر ما، چگونه كلام خود را هدر ميدهيم؟ فعلاً استفاده نادرست از كلام را به دو دسته تقسيم ميكنم:
اولي: استفاده مخرب از كلام است. از سوره مباركه نور شاهدي بياوريم:
«شما سخناني را از زبان يكديگر فرا ميگيريد و ميشنويد، و حرفي را به زبان آورده و ميگوييد، در حالي كه بدان علم نداريد، و اين كار را سهل و كوچك ميپنداريد، در صورتي كه نزد خداوند، گناهي بسيار بزرگ است». (آيه 15 سوره نور)
متأسفانه واقعيت اين است كه بيشتر ما به راحتي از كلمات مخرب، زشت و حتي بيمعني استفاده ميكنيم و مراقب كلام خود نيستيم. انواع دروغ، ناسزا، نفرين، غيبت، تهمت و مانند اينها، مصداقهايي از كلام مخربند. حتي بعضي اصطلاحات ساختگي و بيمعنا كه بين ما رايج شده، نه تنها سودي برايمان ندارند، بلكه به طور غيرارادي و از روي عادت از دهانمان خارج ميشوند و معلوم نيست هدف از گفتن آنها چيست؟
همچنين عباراتي هستند كه به ظاهر، آنها را در معناي ديگري به كار ميبريم، اما چون معناي منفي دارند، جنبه تخريبي خود را در زندگيمان نمايان خواهند كرد. مثلاً ميگوييم: «كمرم شكست»، در حالي كه منظورمان اين است كه مشكل بزرگي برايمان پيش آمد. يا ميگوييم: «چشمم كور»! در حالي كه منظورمان اين است كه مثلاً عاقبت كارم به خودم ميرسد! و يا ميگوييم: «يك خاكي به سرم ميريزم» كه منظور اين است كه الان يك راه حلي پيدا ميكنم!!
تمام اين كلمات، به شدت منفي و مخربند و حتي (با توجه به قدرت عظيمي كه كلمات دارند) اينكه كل زندگيمان با گفتن اين همه كلمه مخرب با خاك يكسان نميشود، خود از لطف خداوند است؛ چنان كه در آيه 14 سوره نور نيز ميخوانيم:
«اگر فضل و رحمت خدا در دنيا و آخرت ارزانيتان نميبود، به سزاي آن سخنان كه ميگفتيد، شما را عذابي بزرگ در ميرسيد».
كلمات مانند اجسام يا نيروهايي هستند كه مدام در حركتند تا در زمان مناسب، به زندگي گوينده خود برگردند و نتيجه خود را بگيرند، براي همين هم افرادي كه هميشه از تنگدستي، بيماري، شكست و محدوديت، حرف ميزنند همان اتفاقات را به سمت خود جذب ميكنند.
در احاديث اسلامي، در اين زمينه توصيهها و هشدارهاي زيادي وجود دارد كه نميدانم چرا توجه كافي به آنها نكردهايم. مثلاً در نهجالفصاحه داريم كه حاصل زبان مردم، مايه هلاكشان ميشود و يا حضرت علي (ع) ميفرمايند: «چه بسيار انسانهايي كه زبان، آنها را هلاك كرده است».
به هرحال كلام مخرب يا كلام بيمعنا هم در زندگي ما محقق ميشود، همان طور كه كلام مثبت و سازنده محقق خواهد شد و اين ديگر با خود ماست كه عمرمان را صرف كدام كنيم.
دومين نوع هدر دادن كلام، به نظرم استفاده نكر دن از وجوه مثبت كلام است.
«و به بندگانم بگو كه با يكديگر به بهترين وجه سخن بگويند زيرا شيطان به واسطه كلامهاي زشت و ناپسند در صدد فساد و تباهي ما بين آنهاست...» (سوره اسراء، آيه 53)
اگر از جنبههاي مثبت كلام استفاده نكنيم در واقع باز هم آن را به هدر دادهايم، چون استفاده از كلام مثبت و سازنده، باعث جلب موهبتهاي مثبت و سازنده ميشود و كسي كه از اين موهبت استفاده نميكند درست مثل كسي است كه از گنج يا از ثروت خود استفاده نميكند تا بميرد!
حضرت محمد (ص) ميفرمايند: «نجات مؤمن در حفظ و مراقبت از زبانش است» و نيز «هيچ كس از خطر گناهان سالم نميماند مگر اينكه زبانش را حفظ كند».
بسياري از نظريهپردازاني كه بر قدرت كلام تأكيد دارند، بر اين باورند كه اگر ميخواهيد زندگيتان را دگرگون كنيد، تنها كاري كه بايد انجام دهيد بيان مثبت چيزي است كه آرزوي آن را داريد. با بيان مثبت، همه موهبتهاي نيكو، به سرعت و به سادگي به سويتان ميآيند.
البته در كتاب مقدس هم وعده داده شده كه هرچه را حكم كني، همان را به دست خواهي آورد.
امروزه متأسفانه بيشتر مردم از داشتن اين قدرت بزرگ، غافلند. تربيت و فرهنگ اكثر ما هم به گونهاي است كه ما را از گفتن كلمات زشت يا ناسزا منع ميكند، اما اغلب توصيه يا راهنماييهاي مؤثري در استفاده از ساير وجوه مخرب كلام ارائه نميكنند. در حالي كه در گذشته اين طور نبود و خردمندان مصر، هند، چين، ايران و تبت همواره به شاگردان خود ميآموختند كه تنها زماني لب به سخن باز كنند كه بتوانند كلامي سازنده بر زبان آورند. آنان به علت آگاهي از خطر كلام مخرب، براي سنجيدن اينكه بر زبان آوردن كلامي، خردمندانه است يا نه، معيارهايي هم تعيين كرده بودند. معيار آنها اين بود:
«آيا در كلامي كه ميخواهي به زبان آوري حقيقت هست؟ آيا در اين كلام محبت هست؟ و آيا بيان آن ضرورت دارد؟ حتي اگر حقيقت دارد اما محبت ندارد، پس بيان آن هم ضرورتي ندارد».
اما در عصر ما، هر كلامي به راحتي گفته و شنيده ميشود و عجيب نيست كه روز به روز مشكلات و گرههاي كار مردم، بيماري و فقر و انواع اختلالات رواني- رفتاري و جرم و جنايت زياد و زيادتر ميشود، هر كسي ديگران را بت ميكند، بردهوار از همنوع خود اطاعت ميكند و اصلاً حواسش نيست كه كليد بازكردن هر قفلي را هميشه به همراه دارد و واقعاً نيازي به اين همه خفت و خواري نيست...
ميگويند مرد تهيدستي وارد شهري شد و شروع كرد به گدايي. اهالي شهر كه همگي لباس فاخر بر تن داشتند و قوي و چابك به نظر ميرسيدند، خيره به او نگاه كرده و انگار با تعجب در حال بررسي او بودند، اما نه كسي چيزي به او ميگفت و نه كمكي ميكرد! گدا متعجب مانده بود كه چرا از اين همه افراد دولتمندي كه خيره نگاهش ميكنند نه صدايي درميآيد و نه همهمه يا پچپچي شنيده ميشود. مدتي گذشت و گدا كه ديگر از سكوت و تعجب آنها حوصلهاش سر رفته بود فرياد زد و گفت: «حالا اگر همگيتان لاليد، كور كه نيستيد، ميبينيد كه گدايم و محتاج. پس چرا كمكي نميكنيد؟ نكند كر هم هستيد و صدايم را هم نميشنويد؟! با گفتن اين حرف لبخندي بر لبان جمعيت نشست و گدا متوجه شد كه آنها فقط لالند ولي كر نيستند و ميشنوند! سرانجام نگاهي بين بعضي از افراد جمعيت رد و بدل شد. آنها جمعيت را ترك كردند و دور شدند و چيزي نگذشت كه گدا ديد با يك قفس نسبتاً بزرگ دارند به او نزديك ميشوند. تا گدا به خودش بيايد در قفس باز شد و دستهاي گدا خيلي محترمانه توسط همان عده بسته شد و در داخل قفس قرار گرفت و درب آن نيز به سرعت قفل شد! گدا كه اين وضعيت را ديد، بيش از پيش آه و ناله و فغان سر داد تا جايي كه صداي نعره مانندي از او شنيده ميشد و درون قفس به اين طرف و آن طرف ميغريد!
اهالي، قفس را بلند كردند و بر دوش گرفته و نزد حاكم شهر خود بردند، حاكم كه چشمش به گدا و قفس افتاد، تعجب كرد. با نگاه به يكي از اهالي كه قفس را آورده بود علامتي داد. آن مرد جلو رفت و گدا با خود فكر كرد: عجب، حاكم شهر هم لال است! حالا اين لالها چطور ميخواهند با هم حرف بزنند؟
اين بار گدا كه ديگر دست از نعره و فرياد برداشته بود، به آنها خيره ماند، و در مقابل چشمان حيرت زده او، مردي كه قفس را آورده بود، با كلماتي دلنشين و جذاب، لب به سخن گشود و رو به حاكم گفت:
«حيواني سخنگو كه بسيار شبيه انسان است پيدا كردهايم كه قصد از ميان برداشتن خود را دارد. دستهايش را بستيم كه به خود صدمهاي نزند! و او را در قفس قرار داديم تا همگان براي تماشايش بيايند... هنوز حرف او تمام نشده بود كه گدا با تعجب و خشم فرياد زد: «من كه حيوان نيستم، من آدمم كه تنگدستي بر من فشار آورده و از شما طلب كمك كردم تا ناني براي خوردن يا سقفي براي خوابيدن به من بدهيد! مگر شما لال نيستيد؟!»
حاكم به گدا نگاه كرد و رو به سايرين گفت: «غذايش بدهيد و او را زير سقفي براي استراحت قرار دهيد، و تو هم اي گدا! بدان كه مردم من لال نيستند. سالم و قوي و دولتمندند. آنها بر خلاف تو، ارزش گرانبهاترين گوهر انساني خود را ميدانند و از آن، براي آفريدن روزي و نعمت و دولت استفاده ميكنند. آنها كلام خود را بيهوده خرج نميكنند و مثل تو صرف فغان و گله و گدايياش نمينمايند. از نظر آنها، كلام، هر چه را كه بخواهند به سويشان جذب ميكند. قدرت كلام را ميشناسند و قدرش را ميدانند و ميدانند همه نعمتهايي كه دارند از دولت كلام آنهاست كه به جا و به اندازه لازم از دهان آنها بيرون ميآيد. تعجب آنها از اين است كه تو نيز كه اين سرمايه و موهبت را داري، چگونه آن را صرف گدايي ميكني و به چيزي كه حيوانات بدان راضي ميشوند، راضي ميشوي؟ پس وقتي سير شدي و استراحت كردي، تصميم خود را بگير. يا به سان مردم من در اين سرزمين بمان و زندگي كن و با ابزار كلام كه هديه خداوند به انسان است، روزي و نعمتت را تأمين كن و يا هرچه زودتر از اين شهر برو وگرنه همه گمان ميكنند حيواني سخنگو هستي كه بايد در معرض تماشا، در قفس قرار گيرد!!!
در واقع با اين داستان ميخواهم بگويم اگر ما ارزش و قدرت كلام را بشناسيم و اين حقيقت را درك كنيم كه كلام، سرمايه و حتي اعتبار ماست، ميتوانيم روي چنين سرمايهاي حساب كنيم و آن را براي به دست آوردن چيزهاي ديگر در زندگي خود، به كار بگيريم وگرنه درست مانند كسي ميشويم كه يك صندوقچه پر از جواهرات قيمتي دارد اما گمان ميكند آنها شيشههاي رنگي بيارزشي هستند كه هيچ مصرف يا مورد استفادهاي ندارند.
اما ببينيم سرمايه و اعتبار به چه معناست؟
اعتبار يعني راستي و درستي، و وقتي كسي به خاطر راستي و درستياش مورد اعتماد ديگران قرار ميگيرد، به واسطه اين اعتماد، چيزهاي ديگري هم نظير پول، كالا، سرمايه و... در اختيارش قرار داده ميشود. گاهي شخص، بر اساس داراييهاي نقدي و غيرنقدياش اعتبار پيدا ميكند. در اين حالت، ديگران به او اعتماد ميكنند و حتي مال و سرمايه خود را به او ميسپارند چون به پشتوانه مالياش مطمئناند و ميدانند استطاعت بازگرداندن مال را داشته و نيازي به سوء استفاده از مال ديگران را ندارد، اما در بيشتر موارد اعتبار فرد، با توجه به ويژگيهاي شخصيتي و اخلاقي خود او تعيين ميشود. افراد امين، درستكار، راستگو، خوشقول و پايبند به اصول اخلاقي و نظاير اينها، اغلب اعتماد ديگران را جلب ميكنند اما برخي افراد هم بر اساس نسبتي كه با يك شخص خاص دارند اعتبار پيدا ميكنند و اگر خود، قابل اعتماد نباشند، به زودي كذب بودن اعتبارشان آشكار ميشود.
با اين توضيحات قصد دارم بگويم سرمايه و اعتبار، داراييهاي ارزشمند انساناند و اگر چيزي حامل سرمايه و اعتبار ما باشد در واقع قدرت بزرگي خواهد داشت.
اينك ببينيم كلام چگونه ميتواند براي ما سرمايه به حساب آيد؟ كلام از چند ديدگاه ميتواند سرمايه محسوب شود: از نظر ظاهري، از نظر رواني، از نظر روحي، و هرسه، كه سعي ميكنم آنها را بيشتر توضيح دهم:
كلام، سرمايه ظاهري
كلام ميتواند يك سرمايه ظاهري باشد؛ سرمايهاي كه ارزش و اعتبار ما در روابطمان با ديگران را تأمين ميكند. به عنوان مثال، كسي كه به قول و عهد خود پايبند است، از نظر اكثر افراد، فردي معتبر به حساب ميآيد. كسي كه دروغ نميگويد يا كلامش به غيبت، تهمت و نظاير آن گشوده نميشود نيز اغلب مورد اعتماد است. اين سرمايه، در اين حالت انرژي مثبت اطرافيان را به سمت خود جلب ميكند. اين انرژي مثبت به سرمايه انساني افزوده ميشود و با چرخش و گردش آن، اعتبار فرد هم بيشتر ميشود.
كلام، سرمايه رواني
نتيجه تحقيقات و تجربيات افرادي كه در اين زمينه كار كردهاند، نشان ميدهد كه كلمات، خواهي نخواهي بر روان ما تأثير ميگذارند. اين اثر ميتواند مثبت يا منفي باشد. بررسيها نشان ميدهند اگر چه كلمات وسيلهاي هستند كه به كمك آنها از تجربههاي ديگران آگاه شده يا تجربههاي خود را به ديگران منتقل ميكنيم، اما همين كلماتي كه بنابر عادت به كار ميبريم، بر نوع ارتباط ما با خودمان و بر احساسي هم كه از زندگي داريم اثر ميگذارند. اگر احساسات خود را با كلمات تازهاي براي خود بازگو كنيم، عواطف ما به سرعت دگرگون ميشوند، اما اگر بر كلمات تسلط نداشته باشيم و اجازه دهيم عادات ناآگاهانه ما كلمات را انتخاب كنند، ممكن است احساس ناخوشايندي از زندگي به ما دست دهد. با تغيير عادات كلامي و عوض كردن كلماتي كه هميشه آنها را براي تشريح عواطف خود، به كار ميبريم ميتوانيم شيوه تفكر، احساس و زندگي خود را عوض كنيم. حتي نام تازهاي كه بر احساس خود ميگذاريم، به سرعت احساسات ما را عوض ميكند. مثلاً اگر بر احساس خشم، نام آزردگي بگذاريم، احساس خشم تبديل به احساس آزردگي خواهد شد! كلام همچنين، تأثير عميقي بر ذهن (يعني بخش ناهوشيار ذهن) ميگذارد كه در بخشهاي قبلي راجع به آن صحبت شد. همه ما بارها شاهد بودهايم كه كلام مثبت و سازنده، به ديگران آرامش بخشيده، اعتماد به نفس و عزت نفس ديگران را افزايش داده، آنها را از نااميدي، ناراحتي و افسردگي رها كرده و برعكس كلام منفي و مخرب، اثرات كوتاه و بلند مدت منفي بر افراد باقي گذاشته است.
در علم روانشناسي، به طرق گوناگوني از كلام براي درمان بيماريها و اختلالات، يا در جهت موفقيت در انجام كارها بهره گرفته شده است. البته همه اين روشها موفق نبودهاند، اما رويكرد استفاده از كلام در درمان و در موفقيت، نشان ميدهد كه روانشناسان و نظريهپردازان علم موفقيت تا حد زيادي به اثربخش بودن كلام بر روان انسان پي بردهاند. البته اين اثربخشي، در نظر آنان، كيفيت و حتي كميتي را كه مد نظر ماست ندارد، اما به اين دليل كه دانشمندان اين علم را مدتها تحت تأثير قرار داده، به برخي از مهمترين آنها اشاره ميكنم.
تلقين
حتماً درباره تلقين زياد شنيدهايد. در اوايل قرن 19، روش جديدي براي مداواي بيماران، رواج پيدا كرد كه نام هيپنوتيزم بر آن گذاشته شد. كلمه هيپنوتيزم از واژهيوناني هيپنوز، به معناي خواب، گرفته شده است. بار اول، در 1842 ميلادي، جيمز بريد از هيپنوتيزم استفاده كرد. بريد از راه آزمايشها و تجربههاي خود متوجه شده بود كه اگر فردي، به طور مداوم و ثابت، به نقطهاي نوراني و شفاف نگاه كند، به علت تمركز حواس و خستگي عضلاني، پس از مدتي به خواب ميرود. بريد تصور ميكرد عامل اصلي نميتواند مورد توجه و قبول فرد قرار گيرد. او ميگويد: زماني كه تلقيناتي را به فردي ارائه ميدهيم، اگر با علاقه و اشتياق به آنها گوش ندهد و متن تلقينات را پس از تجزيه و تحليل، به خودتلقيني تبديل نكند، تلقين هيچ اثري نخواهد داشت. پس، تلقين در خواب مصنوعي را تبديل به تلقين در بيداري كرد و اسمش را گذاشت تلقين به نفس هوشيارانه، كه در نوشتههاي سايرين با عنوان عبارات تأكيدي نيز از آن ياد ميشود. از آنجا كه محدوديتها و انتقادات زيادي به روش تلقين به نفس هوشيارانه و عبارات تأكيدي وارد است (و در اين زمينه در بخشهاي بعد گفتگو خواهيم كرد) اين روش هم، سودمندي و كارايياي را كه از آن انتظار ميرفته ندارد.
كلام، سرمايه روحي
حتماً تاكنون درباره قانون عمل و عكسالعمل (قانون سوم نيوتن) چيزهايي شنيدهايد. اين قانون به ما ميگويد هر عملي را عكسالعملي است مساوي با آن ولي در جهت مخالف. از طرفي اين قانون در تئوري ميدانها چنين بيان ميشود كه در ميدان، موج از طريق كوانتومهاي ميدان منتقل ميشود و اين كوانتومها هستند كه انرژي را از ذره 1 به ذره 2 انتقال ميدهند. از طرفي همه ذرات عالم به واسطه وجود يك ميدان خاص، با هم تبادل انرژي دارند در نتيجه در صورت انتقال انرژي از يك ذره به ذره ديگر و همين طور الي آخر و در صورت بسته بودن جهان، طبق نظريه نسبيت عام اینيشتین، هر سيگنال نوري كه در جهان تشكيل ميشود، بعد از ميلياردها سال به مبدأ خود بازخواهد گشت.
اين قوانين در زندگي انسان، به صورت كارما يا عكسالعمل تبيين ميشود. قانون كارما ميگويد، هر عملي نيرويي را توليد ميكند كه به همان شكل به ما باز ميگردد و در نتيجه كارما هم عمل است و هم نتيجه عمل و احتمالاً به همين علت به آن قانون علت و معلول هم گفته ميشود. قانون كارما بيانگر تجمع تأثيرات اعمال بر سرنوشت روحي است. بنابراين هر آنچه از ما سر ميزند ميتواند بر سرنوشت روحي ما هم تأثير بگذارد. كلمات و نتايج كلمات هم بر سرنوشت روحي ما مؤثرند و در تعيين جايگاه ما در هر لحظه، نقش دارند. با اين ديدگاه ميتوانيم اين سرمايه را در جهت تعيين هرچه بهتر جايگاه آتي روحيمان به كار بيندازيم، چون آنچه كه اينك به عنوان كلام از ما صادر ميشود، در آينده، زندگي و وضعيتمان را شكل ميدهد؛ كلام مثبت و سازنده، آن را به شكلي مثبت و مناسب ميسازد و كلام بد و مخرب، برايمان ويراني به بار ميآورد و نهايتاً آن گونه كه در كتاب مقدس اشاره شده: «آدمي تنها آنچه را كه ميدهد باز ميستاند».
در نظر بگيريد وقتي بر روي كره زمين راه ميرويم، مسير ما برآيندي است از ميزان و مسير نيروهايي كه ما بر زمين و زمين بر ما وارد ميكند. در بعد باطني هم، خط سير حركتي ما، برآيند نيروهايي است كه از ما به محيط و از محيط به ما وارد ميشود و يكي از قدرتمندترين اين نيروها كه از ما صادر ميشود، كلام ماست. به همين جهت بر سرنوشت ما تأثير بزرگي خواهد داشت.
اينك ميخواهم از زاويهاي ديگر وارد موضوع شوم تا به اين سؤال پاسخ دهم كه بالاخره بهترين راه استفاده از سرمايه كلام چيست؟
با يك مثال شروع ميكنم. فرض كنيد كارخانهاي داريم كه از مواد نفتي، وسايل پلاستيكي تهيه ميكند و اين وسايل پلاستيكي را به همه دنيا صادر مينمايد. طرز كار دستگاه، به طور كلي، اين طور است كه مواد نفتي از يك طرف كارخانه وارد شده و در قسمتهاي مختلف كارخانه تبديل به وسايل مختلف با اَشكال و كاربردهاي مختلف ميشود.
هر چقدر كه مواد نفتي، غنيتر و بهتر باشند، ممكن است وسايل ساخته شده هم با كيفيت بالاتري توليد شوند. اما در هر حال، كارخانه بايد كار كند و دستگاهها بايد به كار بيفتند، وگرنه اگر دستگاهها هم خاموش باشند معلوم است كه هر چقدر هم مواد اوليه وارد آنها شود، فايدهاي نخواهد داشت. اما دستگاهها چگونه روشن ميشوند و چگونه كار ميكنند؟ به كار افتادن قطعات سنگين يا سبك دستگاهها، نياز به برق، سوخت و خلاصه نياز به نيروي محركه دارد و تا مثلاً دستگاه به برق متصل نشود خودِ دستگاه به كار نخواهد افتاد. اين نيروي محركه اصلي كه كلاً خود دستگاه را به كار مياندازد را ميتوان به نيروي حيات تشبيه كرد و كلام ما از اين نيرو مصرف ميكند و اگر بيهوده مصرف شود، اين نيروست كه به هدر رفته است.
حالا برويم سراغ نيروي حياتي خودمان
در بخشهاي قبلي، در مورد كلمه آغازين آفرينش صحبت كرديم. كلمهاي كه در آغاز، جهان را از «هيچ» به وجود آورد. بنابراين ميتوان گفت جوهر همه چيز، از جمله انسان، از جنس جوهر اوليه، يعني از جنس كلام است؛ يعني كلام منبع تأمين انرژي، و همان نيرو يا انرژي حياتي ماست.
به همين دليل است كه هرچه سوخت يا غذا به سيستم دروني ما وارد شود، اگر چه در تأمين انرژي مورد نياز بدن مؤثر است اما خود، به تنهايي نميتواند سيستم بدن را راهاندازي كند، همان طور كه وقتي كسي ميميرد، يعني دستگاه جسمش از كار ميافتد، ديگر هر چقدر هم مواد غذايي با سرنگ يا سرم يا... وارد بدنش شود، باز هم كار نخواهد كرد چون در واقع سوخت اوليه و اصلي دستگاه جسم تمام شده است. از اين نظر انرژي اوليه يا حياتي، با همان نيروي محركه برق در مثال كارخانه قابل قياس است.
به همين دليل است كه نگهداري از اين نيروي حياتي و اصلي اينقدر مهم ميباشد، چون در واقع هر چقدر ثروت، امكانات و نيرو داشته باشيم، نميتوانيم تأثيري بر اين نيروي حياتي بگذاريم و آن را كم و زياد كنيم؛ همچون سرمايهاي كه براي كسب به كار ميرود و اگر روزي آن سرمايه، سود زيادي هم ايجاد كند اگر آن سود قابل افزايش به سرمايه نباشد، هيچ فايدهاي نخواهد داشت و بالاخره روزي تمام خواهد شد، تنها راه اين است كه يا مراقب سرمايه باشيم كه تمام نشود و يا از راهي بتوانيم آن سرمايه را زيادتر كنيم و يا آنقدر اعتبار كسب كرده باشيم كه بدون سرمايه كافي، باز هم ما را وارد معامله كنند! بديهي است كه سرمايه از هر سنخ يا هر جنس كه باشد، با افزودن چيزي از همان جنس يا سنخ به آن، ميتوان آن را اضافه كرد و چون سرمايه حياتي ما، از جنس كلام است، از راه كلام ميتوان آن را كم و زياد كرد.
اكنون تصور ميكنم متوجه نقش هيجانانگيز كلام شده باشيد. وقتي كلاممان را آلوده ميكنيم، وقتي از كلاممان در هر راهي استفاده كرده و هر چيزي را به زبان ميآوريم، در واقع داريم از سرمايه ميخوريم و آن سرمايه حياتي و اصلي را از دست ميدهيم، مگر اينكه راهي پيدا كنيم كه اگر كلامي از دهانمان خارج ميشود، چيزي از جنس سرمايه حياتي ايجاد كند كه وقتي به ما باز ميگردد، به سرمايه اصليمان افزوده شود يا لااقل مساوي شود. در اين مجموعه، مجدداً در اين زمينه صحبت خواهيم كرد كه چگونه كلام ميتواند به گونهاي باشد كه آنقدر براي ما اعتبار ايجاد كند، كه بر سرمايهمان اضافه شود يا چگونه باشد كه خود بر سرمايه بيفزايد و حتي اگر كمي صبر داشته باشيد خواهيم گفت چگونه كلام ميتواند از «هيچ»، «چيز» خلق كند، بيافريند و هر موهبتي را كه بخواهيد برايتان فراهم كند! درست مثل جادو!
فعلاً اين را هم بگويم كه چگونه ميتوان به عنوان اولين قدم، كمي بر اعتبارمان اضافه كنيم. به نظرم در درجه اول به ياد داشته باشيم كه وقتي كسي از امانتي كه به او سپردهاند به درستي استفاده كند، آن را خراب نكند، كم نكند، به هدر ندهد، ضايع نكند و... اعتبارش پيش امانتدهنده بالاتر ميرود. كلامي هم كه در اختيار ما گذاشته شده، از آنِ ما نيست، بلكه يك امانت الهي است كه بايد به درستي از آن بهره گرفت، مثلاً نبايد آن را آلوده كرد و به دروغ، قسم دروغ، تهمت، ناسزا، غيبت يا... آلود. نبايد آن را به هدر داد و به بيهودهگويي، زياده گويي و... تن داد و خلاصه اگر موارد ديگري كه بعداً در بخش تمرينهاي كلام و بيماريهاي كلام خواهيم گفت مراعات شوند، آنگاه ميتوان گفت اعتبارمان نزد صاحب كلام يعني خداوند، كه آن را به امانت به ما سپرده، بالاتر خواهد رفت و اين بار ممكن است امانت بزرگتري را به ما بسپارد و امكانات بيشتري را در اختيار ما قرار دهد تا روند رشدمان سريعتر شود. اين امكانات، خود ميتوانند در كلام ما ايجاد شوند و ظهور يابند و ما در اين باره با هم صحبت خواهيم كرد.
اما اين امكانات، به همين جا ختم نميشوند. در واقع علاوه بر همه اينها، اتفاق ديگري هم ميافتد. اين اتفاق، چيزي است كه به آن فرمانروايي دروني گفته ميشود!
حالا ببينيم فرمانروايي دروني اصلاً چه مفهومي دارد؟
اين فرمانروايي دروني، مفهوم بسيار جالبي است. منتها قبل از آنكه آن را توضيح دهم، ميخواهم كمي درباره برده و بردگي بگويم! تعجب نكنيد بعداً علتش را خواهم گفت.
برده كسي است كه اختيارش دست خودش نيست بلكه تحت خدمت و اختيار يك ارباب قرار دارد و اين ارباب است كه تعيين ميكند او چه كند، به كجا برود، كي بيدار شود، كي بخورد و يا كي بخوابد. تصميمگيري براي همه مراحل زندگي، اعمال و بيشتر رفتارهاي برده، با ارباب است!
اگر روابط دو نفري بين آدمها را بررسي كنيم، گمان نكنم رابطهاي وحشتناكتر از بردگي و اربابي پيدا شود. البته همان طور كه شايد بدانيد، بردهداري هنوز ريشهكن نشده و فقط شكل و فرم آن عوض شده است. در همين اطراف ما و دنياي امروز هنوز بردهداري رايج است چون افرادي هستند كه همه عمر خود را در خدمت و تحت اختيار افراد ديگري هستند! مثلاً بعضي مادر و پدرهاي امروز، تحت اختيار فرزندان خود هستند. بعضي شوهرها تحت اختيار زنهايشان هستند و بالعكس! بعضي از كارمندها كاملاً تحت اختيار مدير خودند و الي آخر. حتماً لازم نيست يك زنجير به دور پا يا گردن يا دست كسي باشد تا معلوم شود برده است. اما حضور اين زنجير حداقل اين خاصيت را دارد كه خود برده، هميشه يادش هست كه تحت خدمت فردي ديگر است و شايد بالاخره بتواند خود را از اين بردگي خلاص كند! چون اكثر ما اصلاً حواسمان نيست برده هستيم و بردهوار زندگي ميكنيم.
اما نوع ديگري از بردگي هم هست كه در اين جا ميخواهم به آن اشاره كنم و آن هم بردگي كلام است كه متأسفانه اصلاً متوجهاش نيستيم. البته اگر زنجيري از زبانمان به دست و پايمان كشيده ميشد، شايد هم ما متوجه ميشديم كه تحت اختيار چيز ديگري هستيم!
وقتي هر كلامي، كه از روي عادت، شرطيشدگي، تربيت، عرف، محيط، ناهوشياري، بيتوجهي و... از دهانمان خارج ميشود، چه بدانيم چه ندانيم، آن كلام، كار خودش را خواهد كرد؛ يعني وقايعي را ايجاد خواهد كرد و تخريب يا سازندگي يا وقوع وقايع بد و خوب را به دنبال خواهد داشت و همه تبعات منفي يا مثبت خود را نصيب گويندهاش خواهد كرد. هرجا برود، هرچه ايجاد كند، هرچه خراب كند و خلاصه هرچه به همراه داشته باشد، گوينده خود را هم به همراه خود در تبعات آن شريك ميكند و فرد بدون آنكه خودش بداند دوران بردگي را ميگذراند! منتها زنجيرهاي اين برده نامرئياند.
اگر كسي بخواهد فرمانروا باشد در درجه اول، بايد بر كلامش تسلط پيدا كند تا كلامش نتواند او را به هر طرف بكشاند بلكه تنها قادر باشد چيزهايي را كه صاحبش ميخواهد ايجاد كند. اگر كسي بتواند بر كلام خود پادشاهي كند، پادشاهي درونياش هم ميسر ميشود.
پادشاهي يا فرمانروايي دروني ميتواند شامل فرمانروايي بر جسم، غرايز، ذهن، انديشه و ساير جهانهاي دروني باشد كه در آينده بيشتر درباره آنها با هم صحبت ميكنيم.
وقتي فرمانرواي جسمت باشي، تندرستي و بيماري در دستان توست. ميتواني تعيين كني چه وقت نفس بكشي يا نكشي؛ ميتواني بر سيستم گوارش و هضم غذايت مسلط شوي. اگر به جسمت بگويي لاغر باش، لاغر ميشود. اگر به قلبت بگويي نزن، نميزند و اگر به ذهن بگويي آرام باش، آرام ميشود.
وقتي بر غرايزت مسلط ميشوي ميتواني خشمگين باشي يا نباشي؛ ميتواني شهوت خود را كنترل كني يا نكني. بخوري يا نخوري؛ بخوابي يا نخوابي.
كسي كه دستور ميدهد و قادر است وادار به اطاعت كند، قدرت فرمانروايي دارد. اما اگر جسم يا غرايز از تو اطاعت نكنند، ديگر تو فرمانرواي آنها نيستي، بلكه آنها كاري را كه متمايل به آنند، انجام ميدهند. و از آنجا كه جزئي از ما هستند، وقتي به دنبال تمايل خود ميروند، ما را هم به دنبال خود ميكشانند؛ يعني آنهايند كه تبديل به فرمانرواي وجود ما ميشوند و ما بردگي آنان را، بدانيم يا ندانيم گردن نهادهايم! تسلط و فرمانروايي بر جسم، ذهن و انرژي، غرايز، انديشه و روح و همه جهانهاي درون، از راه تسلط بر كلام حاصل ميشود، چراكه همان طور كه گفتيم، جوهر وجودي ما كلام است؛ اگر اين جوهر اصلي و اين سرمايه وجودي تحت كنترل باشد، در واقع همه چيز تحت كنترل است. درست مانند تاجري كه ميداند سرمايه اصلي خود را دقيقاً در چه راههايي به جريان انداخته است و سود و زيان هر راه چيست، چه بخشهايي از سرمايه، سود كلان دارند و چه بخشهايي سود جزئي و در نتيجه تبعات و نتايج سرمايهگذاريهاي خود را هم به خوبي ميشناسد و كدام آدم عاقلي است كه اختيار خود را به دست ديگري بسپارد و بزرگترين سرمايه خود را به كسي بسپارد كه آن را هدر ميدهد؟!
حضرت علي (ع) ميفرمايند: «هر كس زبانش بر وي فرمانروايي كند، محكوم به مرگ است»، و گمان نكنم منظور از مرگ، صرفاً مرگ ظاهري باشد. آيا كسي هست كه حاضر باشد مرگ باطني خود را با كلام خود بخرد؟! يا وقايع بد و ناگوار در زندگي خود بيافريند؟
برگرفته از کتاب کلام خلاق
شرح و تفسیر تعالیم ایلیا میم در زمینه کلام
(نشر نسیم کوثر - به کوشش : رکسانا خوشابی )