استاد ايليا «ميم» رام الله
منوي اصلي

جمعيت ال ياسين
جستجو
تعداد بازديد : 422323
كاربران آنلاين : 16
ورود اعضاء
ايميل :
رمز:

تمثیل‌ها

تعداد بازديد: 507

تمثيل زندگان مرده

قسمت­هايي از شرح تمثيل زندگان مرده

 

دنيا قبرستان شده و قبرها از گنديدگي و فساد پُر شده. گاه زندگاني اندک از ميان قبرها و کنار قبرستان مي­گذرند و چه بسيار است مردگان و مرده­پرستان و مرده­خواران. سپاه عظيمي از لاشه­هاي جنبان را مي­بيني که به جان هم افتاده­اند و پنداشته­اند که زنده­اند چون مي­جنبند.

مردگان به­کار مرگ مشغول­اند و هر لحظه مي­ميرند و اما ديگر زنده
نمي­شوند. از مرگ مي­خورند و از مرگ مي­نوشند و به مرگ مي­انديشند. مردگان، مرده پرستانند. معبودشان مرده و آن که مرده مي­پرستد و به مرگ مشغول است، خود مي­ميرد و در قبر جاي مي­گيرد. آنان براي تداوم زندگي در قبر
مي­کوشند و افزودن بر تاريکي قبر و کاهش محدوده­هاي مقابر، توجه آنان را به خود واداشته.

با آنکه قبرستان پر از قبرشدگان است اما همه تنها هستند و هرچه بر تعدادشان افزوده مي­شود تنهاتر مي­شوند. وحشت و تاريکي و پليدي، درون قبرها را فراگرفته و از بيرون، قبرستان را هم در خود پوشانده.

در اين قبرستان همه چيز مرده است. خنده­ها و گريه­ها مرده­اند. آنان
مي­خندند و مي­گريند اما گريه و خندۀ مرده، خود مايۀ تعجب است. در قبرستان، دانش به فراواني يافت مي­شود اما همۀ آن علوم و دانسته­ها  مرده است و دانستن آنها نيز به مرگ بيشتر منجر مي­شود.

آنان را مي­بيني که باهم­اند؛ به درستي ببين که مي­بيني بي­هم­اند و دور از هم. همه از روح مرگ و نيستي تغذيه مي­کنند و از آن اشباع مي­شوند. مردگان شتابان مي­روند ولکن در محروميت و از هم گسيختگي فرو مي­روند. وجود آنها به سفره­اي براي کرم­ها و مارها و مورها تبديل شده و دائماً در تهاجم يغماگرانند.

 بعضي چنان­اند که به خودِ قبرستان پيوسته­اند و از آن جدانشدني­اند. به خاک قبرستان تبديل شده­اند و در آن حل شده­اند و بعضي به گنديدگي و تعفن و پوسيدگي تمام رسيده­اند.

برخي به تازگي قبر شده­اند و عده­اي هنوز وارد قبر نشده­اند و اميدي هست که به زندگي بازآيند. چه کم­اند و نادرند زندگان  و چه ناياب و کميابند زنده کننده­گان.

همه مي­پندارند که زنده­اند و اگر زنده­اي در ميانشان يافت شود او را چون مرده­اي مي­بينند، که در شهر ديوانگان، ديوانه عاقل است و عاقل ديوانه .

مرده مرده است چه فرقي مي­کند که باشد، چه داشته باشد، او را چه بنامند و چکار کند؟ مرده هر روز در حال مرگ است چه فرقي مي­کند که بر او چه
مي­گذرد، دربارۀ خود چه مي­پندارد يا دربارۀ او چه مي­پندارند. چه فرقي بين پادشاه مرده و فقير مرده است؟ مردۀ خوشبخت و مردۀ بدبخت. مردۀ ...

 

زندگي از زنده جاري مي­شود و از مرده هيچ کار حقيقي برنمي­آيد.

 

اي مردگان، زنده شويد که اين اولين نجات شماست. جز براي زنده شدن تلاش نکنيد و جز زندگي را نجوييد.کتاب مردگان را نخوانيد مگر براي گذر از قبرستان. روح خود را از دانش مُرده بشوييد و حال خود را از قال مرده خالي کنيد. کفن­ها را پاره کنيد، تابوت­ها را بشکنيد و خاک­ها را کنار بزنيد و از قبر برخيزيد. خود را به زنده­کننده برسانيد که اگر روحتان را لمس کند از زندگانيد و اگر نکند، زنده شدن کي ميسر است.

احياگر مردگان و القاگر روح را بيابيد و دَم او را در روح خود تجربه کنيد و از قبر بيرون بياييد. خداي زنده را بپرستيد و زنده شويد. تعليم زنده را بياموزيد و بينا شويد.

 حتي اگر قطره­اي از تعليم زنده را يافتيد آن را مانند چشم­هايتان که به شما بينايي مي­دهند، حفظ کنيد و قدر بدانيد که آن قطرۀ زندگي در خود قادر است همۀ وجودتان را به چشم و تمام چشمتان را به مشاهده و همۀ مشاهده را به شهود و شهود را به شهد لايزال اتصال مبدل کند.

اگر به اندازۀ همۀ سنگ­هاي عالم تعليم مرده را داشته باشيد در برابر آن که به اندازۀ قطره­اي از تعليم زنده برخوردار است، فقيريد و محتاج محسوب مي­شويد. اگر فقط يک دوست زنده داشته باشيد بسيار با ارزش­تر از آن است که به اندازۀ همۀ مردمان جهان داراي دوستاني مرده باشيد.

تعليم زنده، زندگي مي­بخشد و معلم زندگي، زنده مي­کند و زندگي
مي­آورد.

تعليم زنده کار معلم زندگي­ست و آموزگاران مرده جز آموزه­هاي مرده براي آموختن ندارند و جز آن نمي­توانند.

از تعليم زنده، زندگي زاييده مي­شود و معلم زندگي زايندۀ زندگيست. او که نور دارد و نور مي­دهد و نور مي­زايد. تعليم زنده مثل باران است و معلم زندگي مانند ابر. آن مانند نور است و معلم زندگي چون خورشيد. از باران، زمين زنده مي­شود اما مرداب، آب راکد و فاسد و مرده است.

تعليم مرده نور نيست، حجاب نور است. نور زنده را نور زنده­کننده و زاينده و زداينده را بيابيد. نور را از نوريافتگان بگيريد و از تاريک­شدگان نگيريد. مرده را با نور چکار؟ براي نور به سراغ مردگان نرويد و به قبرستان قدم نگذاريد.

مرگ و مقابر را براي مردگان واگذاريد و خود را در مسير وزش باد نوراني که زندگي مي­آورد بگذاريد. بر ارتباط خود با زندگان و نور زنده بيفزاييد و فزوني زندگي را در خود شاهد شويد. جز براي رهايي از شر مردگان به آنان نزديک نشويد که از مرده خيري به شما نمي­رسد مگر عبرت­ها و پندهايي که در آن است. نگاه خود را زنده کنيد و در چشم خود زندگي را ببينيد و هستي را زنده ببينيد. از نور زنده دور نشويد که بازَندگان زندگي محسوب مي­شويد...

و شما اي زندگان از نور زنده بارور شويد و کودک الهي را در درون خود بپرورانيد و براي فارغ شدن از خود آماده شويد. منتظر زاييدن ملکوت الهي در خود باشيد و براي تولد دوباره مهيا شويد.

 

معشوق را در يکي بيابيد و به يکي در معشوق عشق بورزيد.

 

....آنگاه مست شويد و شوريده شويد و به شور آييد و به رقص درآييد و سر خود را بردست بگيريد و خود را به دست معشوق بسپاريد و در سرور ابدي با پادشاه آسمان­ها و سروَر زيباي خود، برقصيد و برقصيد و برقصيد.

 

 


چاپ
 
 لينك
 
 ارسال به دوستان
 ايميل دوستان :
 يادداشت :
 ايميل شما :
 
 نظر شما چيست؟
 نظر :
 نام :
 ايميل :
 
 نظرات داه شده