بخش دوم رویاهای تکان دهنده شاگردان استاد ایلیا در زمان دومین دستگیری ایشان در زندان اوین (دی ماه ۸۷ تا تیرماه۸۸)

توضیح : این رویاهای مربوط به مقطع زمانی دومین دستگیری استاد ایلیا  (از دی ماه 87 تا تیرماه 88 می باشد)

  اولین سخنرانی استاد پس از آزادی

استاد آزاد شده بودند و بلافاصله با بچه ها جلسه سخنراني توي سالن گذاشتن همه اومده بودن با يك سري جديد من هم بالا نشسته بودم باز سخنراني كردن بسيار زيبا و خوشحال بودن همه خوشحال بودن نزديك 1 ساعت يا بيشتر سخنراني داشتن  داشتن از امتحان خدا و زندان و طاقت داشتن و زيبايي صبرو طاقت براي خدا صحبت ميكردن اينجا يادم هست كه يك دستشون رو بردن بالا وگفتن بگذاريد خدا دستش رو بزاره تو دستتون و بعد فشار بده به سمت پايين انقدر بياد پايين تا طاقتتون رو آزمايش كنه اين طاقت زيباست

بعد كه سخنراني تمام شد همه اسم خدا رو ميگفتند و مثل درود و تشكر فرياد ميزدند گروهي اون جلوتر بودند كه من از پشت سر مي ديدمشون پايين سالن ايستاده بودند خانمها و آقايون روسري سفيد و رنگهاي ديگه رو ميديدم كه از صداي جمعيت سوء استفاده كردند شعارهای مخصوص خودشان را می دادند كه استاد اينجا يك نگاهي به اين جمعيت انداختند و انگار خوششان نيامد از سوء استفاده اين افراد براي تبليغ خودشان و بعد اون جمعيت ساكت شدند.   

 بازي شطرنج

در جايي بوديم و تعدادي از بچه ها نيز بودند، استاد مشغول تعليم بودند. كمي لاغر شده بودند و  پيراهن قهوه اي كم رنگ تميز به تن داشتند. حالشون خوب به نظر ميامد. يكباره سوالي را از ايشان كردند و ايشان گفتند كه جواب را بهتان نشان مي دهيم.

امديم در جايي كه يك ميز بود و يك صفحه شطرنج بود. من زود به كنار خودشان امدم و چسبيدم به استاد در ان لحظه سفيدي زيادي حس كردم كه به سمت من مي ايد. به نظرم امد كه ايشان براي فهم وضع موجود، برخي قضاياي اخير را با حركت مهره‌هاي شطرنج نشان دادند. در مقابل ايشان كسي نبود و خودشان به جاي هر دو بازيكن مهره ها را حركت مي دادند. مي خواستند حركت مهره اي را به ما نشان دهند كه ما نمي شناختيم به نظرم امد مهره اي دارند به نام شتر كه آنرا حركت مي دادند و نوع حركت ان پيچيده تر ازحركت ال مانند اسب بود. براي  اينكه حركت را نشان دهند چند مهره از بازيكن مقابل را بيرون گذاشتند و تعداد اندكي نيز از مهره هاي خودشان را ( شايد چند سرباز) . در نهايت حركت را به من نشان دادند و گقتند كه اين "يرني" هست نمي دانم شايد عربي بود كلمه و يا عبري [ در لغت نامه عربي انرا پيدا نكردم] و من گفتم منظور شما يرني هست گفتند بله ما اينطور مي گوييم تا شما خودتان بفهميد.

بعد از بيدار شدن و فكر درباره ان، به نظرم امد منظورشان ديدن بوده است و در ايه اي از قرآن كريم به خاطر دارم كه اشاره شده است به نظر كردن در خلقت شتر.

تاريخ: 20/9/88

  

طوفان نوح

سه روز پیش مادرم خواب دیده که انگار طوفان نوح شده و خیلی ها مردن!

18 تیر 88

 

تبدیل دادگاه به صدا و سیما

خواب ديدم كه سالني مستطيلي شكل در وسط پاركي بود و در آن دادگاهي براي استاد گرفته بودند. شاگردان استاد و من و مادرم دور اين سالن ايستاده بوديم و داشتيم از شيشه ها داخل را نگاه مي كرديم و همچنين براي استاد شعارهايي مي داديم. قاضي اين دادگاه خانمي جدي بود.بعد از چند لحظه آن خانم كه در حال بحث كردن با استاد بود با صدايي بلند دادگاه را به نفع استاد تمام كرد و آزادي ايشان را اعلام كرد.ناگهان همان سالن كه دادگاه بود به صداوسيما تبديل شد و شاگردان استاد وارد آن شدند و صداوسيما را در اختيار خود گرفتند و عكس و فيلم استاد را ديدم كه در تمام تلويزيون ها در حال اكران بود.

25/3/88

 استاد در مسجدی بزرگ در جنوب

دیدم که در حال دعوت مردم به جریان حق هستم. آن مردم انگار اعراب همسایه و مشخصا دبی بودند اما انگار دبی همسایه شمال غربی ایران بود. آنها ظاهرا استقبالی نمیکردند.30 سال گذشت.

بعد شنیدم که استاد در جایی در جنوب کشور هستند.با چند نفر به آنجا رفتیم به صحن یک جایی رسیدیم که ورودی سه مسجد خیلی بزرگ را میدیدم حسی قوی داشتم که اینجا هستند شنیدم که آن مردمی هم که 30 سال پیش نیامده بودند (مردم دبی) خیل عظیمی از آنها پس از گذشت 30 سال و دعوت را پذیرفته اند و مشتاقند.انگار بعد از ظهر و هوا ابری بود. و بادی ملایم و بسیار عاشقانه ای می وزید مسجدها هم نیمه روشن.ورودیها بزرگ بود و پرده های بزرگ داشت.به مسجد وسطی رفتم اما استاد آنجا نبود.

به صحن آمدم به درون مسجد رفتم. دیدم استاد سمت راست مسجد و خودشان هم به سمت راست بدن دراز کشیده اند. انگار بی حال و بیمار بودند. سمت چپ پیشانیشان لکه بزرگ کبودی بود.دوزانو نشستم و دستشان را میبوسیدم و اشک میریختم.دستشان از اشکهایم خیس شده بود

 

بدترین شکنجه ها

در رویا دیدم که بدترین نوع شکنجه را برای استاد اعمال میکنند. بسرعت و بسیار بیرحمانه
همچنین کسی در رویا به من گفت که آبهای زمین در حال گرم شدن است..

13 تیر 88

ما را با خودت ببر...

بين خواب وبيداري بودم ،!! من و( خواهرم ) در يك اتاق تاريك نشسته بوديم. يك زن محجبه ( زميني نبود حالت آسماني داشت )  گفت : ( خواهرم ) 30 خرداد فرود آمد .  بعد ديدم چند تا از خدمتگزاران آسماني استاد  در اتاق را باز كردند و استاد آمد . استاد و خدمتگزاران آسماني اش در نور بودند  من تا او را ديدم سلام كردم و فرياد زدم استاد آمده  و خواهرم را صدا مي زدم كه استاد آمده .با نگاهي مهربان و زيبا و با لبخندي گرم به من نگاه كردند و با نگاهشان گفتند :  " آمده ام تا خواهرت  را ببينم ،  من شخصاً به ديدن تك تك بچه هايي كه در حرم[1] بودند مي روم. "  در آن لحظه در آگاهي ام آمد كه هر گاه بزرگي را مي بينيد از او حاجتي بخواهيد  و من هم در حالي كه ارتعاشات استاد تمام وجودم را گرفته بود و مي لرزيدم ، از ته دل با ناله فرياد زدم " ما را با خودت ببر "  " ما را با خودت ببر " . وقتي به خود آمدم چشمانم باز بود ، گريه مي كردم  و از درون زير و رو شده بودم . و حال عادي نداشتم .

 { خواهرم در 12 روز اعتصاب غذا در حرم حضور داشت و من  پشت صحنه به بچه ها سر مي زدم و برايشان آب قند و لباس مي بردم . }

تاریخ رویا: صبح جمعه 26/04/88

خداوند وعده خود را آشکار خواهد کرد

در مکان بسیار بلندی مانند کوه بودیم (شبیه بام تهران) اما فضای بسیار عجیب و تکان دهنده ای حاکم بود. در جهت شرق، بنای مقدس و محراب کوچکی در حال احداث بود و من به همراه عده ای در جریان ساخت آن بنا قرار داشتیم. در ضلع جنوبی تلویزیون های بزرگی کنار هم نصب شده بود. در اخبار سراسری، گزارش ویژه ای در حال پخش شدن بود که در این گزارش، شهر « بَم» را روی نقشه ایران، نمایش می داد. صدای گوینده در فضا طنین انداز بود و از واقعه «بم» به عنوان یک واقعه الهی برجسته و خاطره ملی یاد می کرد. (مثل اینکه یک جور معرفی استاد بود) من بسیار متعجب بودم که چنین خبری، از تلویزیون سراسری دولتی در حال پخش است. سپس گوینده، از تاریخ دی ماه یاد کرد و مثل اینکه در آن تاریخ قرار بود اتفاق خاصی بیافتد.... (دقیقا خاطرم نیست ولی شاید 23 یا 24 دی) به سمت محراب برگشتم. عده کمی از مردم هم آنجا جمع شده بودند... مثل این بود که ساخت محراب به پایان رسیده باشد. محراب کوچکی در دل یک صخره طبیعی بود و چشمه آبی هم داخل آن می جوشیددر همین موقع نوای «الله اکبر، الله اکبر، لا اله الا هو» سرود «اسماء الحسنی»  با آهنگ با شکوهی در فضا نواخته می شد.رفته رفته تعداد مردم هم در اطراف آن مکان مقدس بیشتر می شد. من همان جا سجده کردم و اشک می ریختم. مثل این بود که خداوند حضور و وعده خودش را آشکار می کرد. چیزی که در انتظارش بودم  بانوی سفید پوشی را که شبیه حضرت مریم سلام ا... بود دیدم که لبخند زنان به من نزدیک شد

 

آزادي استاد

خواب دیدم استاد آزاد شدند و درمنزل ما تشریف دارند و همه جمع هستن و یکی از دوستان  نشسته و بقیه زنجیر وار پشت او نشستند و استاد دستش را بالای دست او تکان می دهدو گویا انرژی منتقل می شود که سلسله وار به بقیه هم می رسید . بعداستاد فرمان هایی صادر می کردندکه بیشتر جنبه ی آشکار کردن قدرتشان را داشت . با لبخند این کار را می کردند   بعد استاد که کت و شلوار آبی نفتی به تن داشتندروی هوا معلق شدند وچرخ خوردند ومحو شدند

  

من کیستم؟

بعد از یکسری اتفاقات که در آن استاد با شمشیر از من و همسرم د رمقابل یک مهاجم دفاع می کردند آینه کوچکی دستم گرفتم و خودم را در آن نگاه کردم اما در آینه صورت استاد  ایلیا را دیدم که تماماً ردیف ردیف جواهرات درشت رنگینی روی آن قرارداشت. و با طنین صدای استاد ایلیا که " اسمی را صدا می زدند "  از خواب بیدار شدم.

سوم خرداد ماه 88  ساعت 2:20 صبح

صيد نور در رويا

در يك بخش از خوابها ديدم كه در جلسه هستيم و استاد در حال تعليم هستند.ايشان فرمودند: " نورهايي را در خوابهاي شما قرار داديم. اين نورها را بگيريد" و من هم زمان كه ايشان صحبت مي كردند اين نورها را درميان دوستان و خودم به صورت لايه هايي كه بعضي مثل شبكه در هم پيچيده شده اند و بعضي نيز لايه هايي روي لايه هاي ديگر هستند مي ديدم. اين نورهاي به رنگ هاي زرد و سبز كم رنگ و گاهي نيز طلايي رنگ ظاهر شده بودند. البته مرتباً نورها در حركت بوده و لغزنده به نظر مي  آمدند.

تاريخ:1/4/88

 زندان شیطانی

زندانی بود که یکسری آدم های لخت با زنجیرهایی که به پا داشتند در آنجا اسیر بودند و موجوداتی وحشتناک و سایه با بالهایی مانند خفاش ( شیطانی به نظر می آمدند ) نگهبان زندان بودند نا گهان یکی از آنان با سرعت زیادی به سراغ ما آمد و شروع به اذیت کردن ما کرد . گفتم به نام خدا از ما دور شو. چند بار تکرار کردم یکدفعه چشمانش بی حال شد و از پشت سر به زمین افتاد و غش کرد و من خواهرم به سمت پایین دویدیم .

 

 او آمد...

رویت کودکی برهنه در تلویزیون قدیمی که کنار گهواره اش نوشته بود: او آمد ایلیا رام ا...

چشمهای ایشان حالتی بود که از داخل تلویزیون نگاهشان زنده بود . با گفتن الله اکبر از خواب بیدار شدم و تمام بدنم به دلیل رویت ایشان می لرزید .

بسیجی ها

استاد بین افرادی مانند بسیجی ها بودند که ایشان را با چوب می زدند . از چهره ایشان خون می آمد .

ظهور منجی

در رويا ديدم كه گروهي پرچم به دست و نيم تن عريان در حال نشان دادن اين بودند كه منجي آنان ظهور كرده است . در طرف ديگر گروهي مسيحي را ديدم كه با داشتن پرچمي نشان مي دادند كه مسيح ظهور كرده . در طرف ديگر ديدم كه آتشكده زرتشتيان آتش گرفت و صداي جيغ بلند شد و خواستار كمك براي خاموش كردن آتشكده بودند گروهي ترك زبان در حال راهپيمايي فرياد مي زدند كه امام زمان ظهور كرده و در آسمان از ميان ابرها چهره اي خندان كه چهره يا تمثيل خداوند بود ديدم كه خوشحال بود كه زمان ظهور امام زمان فرا رسيده و از آسمان گل ياس مانند برف مي باريد .

پازل سیمرغ

در رويا مي ديدم كه دوستان به شكل يك پازل شده اند و روي زمين قرار گرفتند و ناگهان من هم تبديل به پازل شدم و به عنوان قطعه آخر اين پازل در جاي خود قرار گرفتم . نا گهان آن صفحه پازل تبديل به سيمرغ شد شيپوري نواخته شد سيمرغ شروع به پرواز كرد و من جزيي از آن بودم

  

زلزله و بازشدن درها

در حال تماشای تلویزیون با خانواده ام بودم ناگهان برنامه ها با پیام و تصاویری از حضرت استاد قطع شد- تمام بدنم شروع به حرکت و لرز شدید کرده بود و جلوی تلویزیون به لرز درآمده بودم بعد از برادرم پرسیدم فهمیدی چه می گفتند ؟ جواب داد : ساعت 10/5یا 12/5 یا 1/5 زلزله شدیدی می آید و نشان آنکه قبل از زلزله درها باز می شود . در همین لحظه همه چیز شروع به لرزیدن کرد و من به خانواده ام می گفتم زود باشید آنچه گفتند حتمی است . مفهوم کل جریان در ذهن من مثل افشاگری و تبلیغ و از حالت مخفیانه در آمدن و شناخته شدن برای عموم روند هدایتشان بود .

در آن تصویرهای زنده تلویزیونی استاد همراه چند نفر از شاگردان با موسیقی شبیه موسیقی دسته جمعی کلامی که نام خداوند و هو بود می رقصیدند .

دستی بر سر

در رويا در بيرون جلسه منتظر استاد بودم تا دربارة آرزوي هميشگي ام كه نهادن دست مباركشان بر روي سرم بود با ايشان صحبت كنم وقتي نزديك ايشان رسيدم ديدم شنلي بر دوش دارند كه انگار از جنس پرِ پرندگان بود اين شنل و كل بدنشان بصورت انواري درخشان با رنگهاي براق بود بدون اينكه دستشان را بلند كنند و يا من خم شوم سرم را زير دستان ايشان ديدم .

  

قطار نقره ای

هیاهو بود جهان بهم ریخته بودعده ای از مردم نا آگاه استاد را بعنوان شیاد مخواستند معرفی کنند من آن زمان بار دار بودم در خواب هم همان هیبت را داشتم استاد فرمودند مراقب باش ممکن است زایمان زود رس داسته باشی  فرزندت دختر است بعد از میان جمعیتی که به ایشان حمله ور شده بودند با وقار عبور کردند. سوار قطار نقره ای شدند و بعد قطار بعد از مدتی ایستاد. معجزه رخ داد. زمین برهنه تبدیل به دریا شد و ایشان روی آب آمدند. مردم عده ای سجده  می کردند و عده ای می گریختند. بعد استاد مرا با خود به عمق دریا بردند. انگار سلطان دریا بودند. و جانوران از کنار مان می گذشتند. چند عدس و برنج با برکت و زیاد می شد و مردم از آن میبردند.

  

 

کمک روح الهی

تصوير و صداي استاد را ميديدم كه فرمودند اگر جايي رفتيد كه آنجا اسلحه بود مرا صدا بزنيد و از من كمك بگيريد و يا از يكي از 5 ارواح شيطاني اين ميل خودتان است كه از روح الهي كمك بگيريد يا از روح شيطان

هشدار عذاب الهی

با تعدادی در یک مسافرخانه قدیمی بودیم. به پشت بام آن رفتیم. چند خانم چادری هم بودند. دیدم با اینکه مسافرخانه 2 طبقه است، تهران زیر پای ماست. انگار از ارتفاع خیلی بالا دیده می شد.

مانند قطره آب که روی پودر نرم می افتد، سنگهای بزرگی از آسمان روی سطح شهر می افتاد و خاک به شکلی بسیار زیبا به هوا بر می خاست. تعداد آنها تصاعدی بالا می رفت. به افراد روی بام گفتم: سریعا به طبقه پایین برویم، این عذاب الهی است. می دانستم که به ایمان داران آسیبی نمی رسد  اما می ترسیدم. افراد دیگر متوجه این صحنه نشده بودند. همه را به طبقه پایین آوردم. بعد سنگ ها ریزتر و ریزتر شد و در حجم بسیار زیاد به زمین می خورد. با اینکه عذاب الهی بود اما بسیار زیبا و هارمونیک بود و حس خوبی داشت. در رویا می دانستم که این فقط یک هشدار بود و عذاب اصلی نبود.          

یاری امام رضا

در خواب دیدم که بچه ها در محوطه بیرونی حرم امام رضا کارهایی انجام داده بودند و در مورد آن کار یکی از بچه ها داشت به من توضیح میداد که چگونه انجام شده که بادستگیری بچه ها نشد بعد از گفتن اشعاری که قبلاَ نشنیده بودم و یادم نیست که چه بودند ولی زیبا و هیجان انگیز بودند گفت امام رضا کاری کرد که اینها بچه های ایلیای نبی را نبینند و دستگیر نشوند.

   

زلزله و تبت

چیزهای عحیبی دیدم و شنیدم . درباره زلزله ای که قرار است بیاید. در مرکز . مرتب سوال می کردم مرکز کجاست ؟ استاد دستشان را به سمت جنوب غربی گرفتند و به آن جهت اشاره می کردند ... تکرار می شد درباره تاریخ 9 ام ولی نمی دانستم از چه ماهی . آخرین چیزی که بود همین ماه جاری میلادی بود .. موجهای خیلی طوفانی و مرتفع دریا بود که آدمها و تیر و تخته ها با آن به هوا بلند شده بود. ... اشاره شد به دالایی لاما و جایی که او هست. اشاره شد به تبت ... داخل زندان را می دیدم . برای چندمین بار است که می بینم پای ایشان سوخته . اولین بارش قبل از جریانات اخیر بود و بعد چند بار است تکرار می شود ....

 استاد روح الله

دهه اول اسفند ماه 88 بود، یک روز صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدم در حالی که هنوز توی تخت خواب بودم، برای دقایقی دوباره چشمانم را بستم و برای چند لحظه استاد روح الله را دیدم، روی یک صندلی چوبی نشسته بودند در حالی با یک طناب کنفی به صندلی بسته شده بودند. من بی آنکه کلمه ای از ایشان بشنوم و یا قبلا شرحی از قیافۀ ایشان شنیده باشم می دانستم که ایشان استاد روح الله هستند فقط در تعجب بودم که می دیدم که ایشان هم در بند هستند. .

کشتی بزرگ

همه با عجله در حال سوار شدن قطار بودند و من در کنار مسئول کنترل بلیط که استاد بود منتظر ایستاده بودم. ایشان میگفتند سوار شوم اما من معطل میکردم تا خانواده ام برسند. پدرم رسید و سوار شد. من جا ماندم. در صحنه بعد دیدم روی دوش شخص بزرگی در حال نظاره کردن مسافران بودم که در کشتی بزرگی میان موجها بالا و پائین میرفتند ظاهرا خلیج فارس بود.

 دادگاه

در دادگاهی که استاد و همه ما را محاکمه میکردندبودیم. اکثر ما در حال توجیه کارهایمان بودیم ناگهان سقف دادگاه شکافت و استاد به آسمان رفت در این بین فقط یکنفر که ظاهرا نظامی بود پای استاد را گرفت و با ایشان رفت بعد از آن ما در حال بحث بودیم که رفتن ایشان فیزیکی بود یا معنوی. وظاهرا ایشان از بالا ما را تحت نظر داشتند.

 مهار تصادف

در بیابانی که ظاهرا امامزاده بود از اتوبوسی که راننده اش استاد بود پیاده شدم و روی یک دوچرخه نشستم همه باعجله در حال فرار بودند و من با دوچرخه در گل ولای گیر کرده بودم اتوبوس در محوطه براه افتاد ودر یک موقعیت خطرناک استاد با مهارت از تصادف جلوگیری کرد. فهمیدم که در این زمانه خطرناک صرفا میتوان به راهنماییهای ایشان اعتنا کرد.و همه براه افتادند.

 

  معجزه در قبرستان

در خواب دیدم که به همراه پدرم در قبرستانی در حال جستجوی قبری می باشیم.روی قبر ها را خاک و خاشاک و برگ درختان پوشانده بود. محدوده قبر را می دانستیم وقتی به محدوده رسیدیم شروع کردیم به کنار زدن برگها از روی قبر که دیدیم خانمی با لباس مندرس روی قبر خوابیده است. در همین لحظه فرد دیگری که به همان حالت روی قبر بغلی خوابیده بود بلند شد که استاد بود و اون خانم هم خانم پریا (همسر استاد) بود و ادریس هم بود که هر سه بلند شدند. مثل مردگانی که زنده شدند یا افرادی که یخ زده بودند و ناگهان یخشان آب شد و زنده شدند. در همین لحظه فردی نعره زنان (در واقع از شدت تعجب دیوانه وار نعره می زد) به سمت ما دوید من اول فکر کردم ماموران اطلاعات هستند خصوصا اینکه در دستش وسیله ای بود که اول خیال کردم اسلحه است و می خواهد به ما حمله کند و ما را بکشد اما متوجه شدم ایشان فردی است که اعتقادش به استاد را از دست داده بوده و استاد به ایشان گفته در فلان تاریخ به قبر استاد مراجعه کند و از هر آنچه می بیند فیلمبردای کند تا ایمانش را بازیابد. آن وسیله هم که من خیال کرده بودم اسلحه است وقتی آن فرد نزدیک شد معلوم شد دوربین فیلمبردای است.
به هر جهت آنجا شلوغ شد و همه برای دیدن معجره آمدند . پدرم باور نمی کرد !

 

رستاخیز مردگان

درجایی بودیم که همه منتظر استاد بودیم. من دیدم که ایشان از در دیگر تشریف آوردند. بطرف ایشان دویدم با خانمشان و دو فرزندشان بودند. رفتیم بالاترین طبقه ازآنجا خیابان دیده میشد ایشان ایستادندهمه دوستان بودند ناگهان تمام خیابان شد قبر و مردگان از قبر بیرون آمده بطرف ایشان می دوند. بعضی ها قبل از رسیدن مثل برگ خرد شده به زمین میافتادند و بعضی ها جان میگرفتند. من داشتم از ترس می مردم. گفتم استاد خیلی می ترسم کمکم کنید. فرمودند نترسید شما در امانید.



[1] اشاره به تحصن اعضای حرکت ال یاسین در حرم امام خمینی