استاد ايليا «ميم» رام الله
منوي اصلي

جمعيت ال ياسين
جستجو
ورود اعضاء
ايميل :
رمز:
تعداد بازديد : 425268
كاربران آنلاين : 7

تسليم الهي

تعداد بازديد: 643

تصويري از هنر عشق ورزيدن-عاشق، وفادار است. وفادارتر از هر باوفايي. وفاداري عاشق به معشوق مانند وفاي حرارت است به آتش

 

 

ارتباط عاشق و معشوق چگونه است؟[1]

 عاشق، تنها و تنها معشوق را مي‏جويد. تنها او را مي‏خواهد. او را مي‏پرستد و او را مي‏بيند. او همان چيزي را مي‏خواهد كه معشوق مي‏خواهد. در عاشق خبري از خودخواهي، خودبيني و خودپرستي نيست. حتّي او خودآگاه هم نيست. منيّت عاشق، معشوق است و بس. عاشق دايماً با معشوق خود در ارتباط است. هميشه و در هر حال به او مشغول است و به او توجه دارد. عاشق از معشوق خود غافل نمي‏شود. هميشه او را مي‏خواند، او را ستايش مي‏كند و سپاسگزاريش متوجه اوست. عاشق، تسليم معشوق است. قلب و ذهنش، و نفس و عملش تسليم معشوق است. او با تمام وجود خود، با جسم و ذهن و روحش، معشوق را مي‏خواهد و با او در تماس است.

 عاشق در فكر راه‏هاي رسيدن به معشوق و نزديكي به اوست. او درباره‏ي معشوق مي‏انديشد. عاشق، خودش را كنترل مي‏كند، تمايلات و خواسته‏هايش را كنترل مي‏كند تا از هر اقدامي كه ممكن است برخلاف نظر معشوق باشد، پرهيز كند.

 عاشق به هر آنچه كه با معشوق نسبت و ارتباطي داشته باشد، مهر مي‏ورزد و احترام مي‏گذارد.

 قانون زندگي عاشق، معشوق است.

 او از هر راهي كه بتواند و از هر طريقي كه ميسر شود، به معشوق خدمت مي‏كند. عاشق در هر شرايطي وظايف و تكاليف خويش را نسبت به معشوق مي‏داند و به آن عمل مي‏كند...

 عاشق به معشوق خود ايمان و بلكه يقين دارد. او در معشوق خود ترديد نمي‏كند و پر از اعتماد و اطمينان است. عاشق حتّي در درون خود نيز معشوق را دريافت مي‏كند. معشوق را در روح خود، به همراه دارد. معشوق، روح عاشق و بلكه سراسر وجود اوست. او معشوق را اصل خود مي‏داند.

 عاشق حتّي در درون خود نيز، به همراه معشوق مي‏انديشد و به تنهايي تفكر نمي‏كند. او در درون خود نيز با معشوق گفتگو مي‏كند و نه با خودش.

 عاشق در وجود همه، معشوق را مي‏جويد، مي‏بويد، مي‏خواهد و مي‏بيند. او همه را معشوق و همه‏ي وجود خود را نيز معشوق مي‏بيند. او يگانه و يكسان مي‏بيند، همه چيز را در معشوق و معشوق را در همه چيز.

 عاشق بيمار است و بيماري او عشق است. او بيماري مسري خود را به هر كه مي‏رسد، منتقل مي‏كند. او دريافته كه معشوق بهترين و خوبترين است و تلاش مي‏كند اينرا به ديگران نيز بفهماند و آنان را از جهل و اشتباهشان بيرون آورد و اينچنين به انتشار عشق مي‏پردازد.

 عاشق سعي دارد به همه‏ي جهان بگويد كه ببينيد، معشوق من بهترين است. دوست‏داشتني‏ترين است. بزرگترين است. تنها هدف است و تنها خواستني.

 عاشق تشنه‏ي اسرار معشوق است و به ناشناخته‏هاي معشوق حريص است و براي دريافت واقعيّت‏هاي زندگي معشوق حريصانه تلاش مي‏كند...

 او هر چيزي را كه مورد علاقه‏ي معشوق باشد، دوست مي‏دارد و از هر چه او روي‏گردان است، روي‏گردان است. بخاطر معشوق از همه چيز مي‏گذرد و از هر تعلّقي رها مي‏شود.

 عاشق در تلاش است تا ارتباط خود را با معشوق بيشتر و عميق‏تر كند. سعي مي‏كند كه در حضور معشوق، هر چه بهتر، خوبتر و كاملتر عمل كند. توجه او لحظه به لحظه بيشتر مي‏شود...

 عاشق خيره به سوي معشوق است. او با تمام وجود خود خيره و مجذوب معشوق است. با ذرّه ذرّه‏ي وجود خود. و معشوق در لحظه به لحظه‏ي زندگي او حضور دارد.

 عاشق از هيچ چيز، جز دوري از معشوق، نمي‏ترسد. تنها ترس او، تنهايي و رفتن معشوق است. عاشق، شجاع‏ترين موجود اين جهان است. تنها اميد او معشوق و وصال اوست.

 عاشق فقط و فقط معشوق را مي‏خواهد و نه جز او را. اين «فقط و فقط» از اسرار عشق است. كه اگر اين «فقط و فقط معشوق» نباشد، او ديگر عاشق نيست بلكه هرزه است و هرزگي مي‏كند. و سرانجام هرزگي هرگز وصل و يگانگي نيست. شور و سرور نيست. بلكه رنج و عذاب اينجا و آنجاست...

 عاشق با حضور معشوق مي‏خوابد، نفس مي‏كشد، حركت مي‏كند، بيمار مي‏شود و مي‏ميرد.

 خدمت عاشق، خالصانه و بي‏رياست. خدمت عاشق، بدون توقع و انتظار است.

 قصد عاشق، معشوق است. هدفش، راهش، انديشه‏اش، كلام و عملش، دوستي و دشمني‏اش، رضايت و غنايش همه و همه معشوق است و بس.

 عاشق، وفادار است. وفادارتر از هر باوفايي. وفاداري عاشق به معشوق مانند وفاي حرارت است به آتش. ذرّه‏اي خيانت، دوگانگي و جدايي در او يافت نمي‏شود. خيانت به وجودش وارد نمي‏شود همان طور كه تاريكي به نور وارد نمي‏شود. عاشق ناگفته با معشوق عهد مي‏بندد و ديگر حتّي جهان را ياراي خدشه‏دار كردن عهد او نيست.

 آرامْ جاي عاشق، ياد معشوق است. سرورش در رضايت معشوق و شورش در آغوش معشوق است.

 عاشق كه به دوري مبتلا مي‏شود، مي‏گريد. دلتنگ است. رنجور است. سوز دارد. گداخته است و مي گدازد. در روح خود ناله مي‏زند و با بند بند وجودش معشوق را مي‏طلبد و فرياد مي‏زند. زيرا او، مجذوب، مسحور و مسخّر معشوق گشته.

 و سرانجام، عاشق در وجود معشوق مي‏ميرد. امّا در معشوق، مرگ راه ندارد. پس عاشق در معشوق متولد مي‏شود و خود، معشوق مي‏گردد. معشوق نيز در عاشق، آشكار مي‏گردد. و عاشق در مي‏يابد كه معشوقْ خودش بوده و عاشق حقيقي، همان معشوق بوده. اين‏گونه است كه عشق و عاشق و معشوق يكي مي‏شوند زيرا يكي بوده‏اند و يكي هستند.

در حضور الهي، اين چنين زندگي كنيد. آنگاه رستگاريد.


[1]  - استاد رام اللّه پيش از اين فرموده‏اند كه در اين كلام (منظور، متنِ تصويرى از هنر عشق ورزيدن است) اصول زندگى متعالى را بيان كرده‏ام. (پ . ا)

 


چاپ
 
 لينك
 
 ارسال به دوستان
 ايميل دوستان :
 يادداشت :
 ايميل شما :
 
 نظر شما چيست؟
 نظر :
 نام :
 ايميل :
 
 نظرات داه شده