استاد ايليا «ميم» رام الله
منوي اصلي

جمعيت ال ياسين
جستجو
ورود اعضاء
ايميل :
رمز:
تعداد بازديد : 425268
كاربران آنلاين : 5

باغبان الهي

باغبان الهي

  • اي باغبان باغ را درياب که باغبان بي­باغ همچون پرنده بي پرواز است ... بياد آور آنچه ياد کننده را زنده مي­کند و به يادش مي­آورد. و بدان که دانه­هايي در تو کاشته شده که اگر برويند کوير روح ات بهشت مي شود و اگر نرويند در آن کوير شوره زار از تنهايي و تشنگي و گرسنگي هلاک مي­شوي.
  • زمين مهيا و باغ مشتاق روييدن و باغبان در انتظار برخواستن و اين در فکر خدا بود. شدن با فکر خدا بود و شدني جز آن نبود. پس آن يگانه انديشنده انديشيد و انديشه­اش اشاره­وار سرشار از شئ شد. باغبان از خواب نيستي برخواست، باغِ يافته را يافت و به آن يافتن، باني آن شد پس او را باغ­بان ناميدند و کارش را باغ­باني ....
  • باغبان راستين آنست که زمين مرده را زنده کند و شوره زار را به شيره زار بدل نمايد. پروراندن زمين حاصلخيز که خود مي رويد و محصول مي­دهد هنر نيست. طبيبي که بتواند بيمار رو  به موت را درمان کند درمانگر است نه آنکه به بيماري هاي ناچيز مي پردازد.
  • «او» همانجاست که روح تو را به خود مي­خواند و مي­کِشد و خيره مي­سازد. آنجا که قلب تو مي رود.
  • آن که بزرگ است نشانه­هاي بزرگ دارد. و باغبان بزرگ نشانه­هاي خود را.
  • «او» باد بهار است و ابر باران زا که زمين مرده را زنده مي کند و درختان را از خواب مرگ بيدار مي سازد . کشاورزيست که جواهر مي­کارد و جوهر زندگي را بار مي آورد. او به ياد آورندۀ پر از ياد است که خود از ياد رفته است ....
  • اهلِ «او»، او را ديده اند و يافته­اند و گم نکرده اند. اهل باغبان درختان را حتي در زمستان هم مي شناسند لکن نا اهلان درخت را در بهار و حتي در آن هنگام که ميوه اش رسيده باشد، تشخيص نمي­دهند. آنان هرگز درخت را نشناخته­اند و شاخه را از ساقه نيافته­اند.
  • بزرگترين چيزها ديده نمي­شوند چون در چشم محدود نمي­شوند. به دست نمي­آيند زيرا دست قادر به نگه­داري آن نيست. ملک شخصي نيستند زيرا هيچ شخصي توان چنين مالکيتي را ندارد. بزرگترين­ها آزاد هستند و ريشه در نامحدود دارند لکن مرواريد ناياب، شايسته غواص اقيانوس پيماست.
  • روح آسمان به ايمان شناختني­ست ...
  •  بهارمي­آيد و ابرهاي برکت به بالاي سر ما مي­رسد و باران زنده­کننده مي­بارد و مي­بارد. نه آن باراني که پيش از اين باريد و جانمان را دزديد و بيماري و مرگ آورد. نه آن باراني که باريدنش ويران کرد زندگي را و در زير گِل مدفون ساخت سرور و شادي را؛ نه آن باران خزان­آور و حزن­انگيز که باران روح انگيز؛ باران روح مي بارد. و آن ابرکه باريد، جانمان را کاويد و روح­مان را درنورديد. ازآن است که چشمۀ جانمان جوشيد و جز آن ننوشيد و نيوشيد و نينديشيد. ديگر چشمه در خود نگنجيد. جنبيد و جهيد و خروشيد و رود را به دريا دويد و دويدن را به پرواز آميخت و اينچنين آسمان را پوييد و پيماييد.